نوروزتان مبارک

http://uploada.ir/images/2xmnob92pk6g646g6ubu.gif

#جامعه مجازی آنلاین 98 هنوز عضو نشده ايد؟؟! به ما بپيونديد

+
6 + / 0 - 1394/07/29 - 14:49   توسط Mobile
ديدگاه
nafiseh

برای نگهبانی شده بود.
به او گفتند به تو نمی دیما!
بهنام هم ابرو بالا انداخت و گفت:
ندهید! خودم دارم!
با همان نارنجک دخل یک نفوذی را آورد!

دست عراقی ها افتاده بود.
در هر خانه چند پیدا می شد که کرده بودند یا داشتند می کردند.
خودش را خاکی و موهایش را آشفته می کرد و گریه کنان می گشت خانه هایی را که پر از عراقی بود به خاطر می سپرد!
عراقی ها هم با یک بچه خاکی نق نقو کاری نداشتند!
گاه می رفت داخل خانه ها پیش عراقی ها می نشست مثل ها از غفلت عراقی ها استفاده می کرد و و و بر می داشت!

همیشه یک کاغذ و مداد در جیبش داشت که نتیجه را یاداشت می کرد.
پیش که میرفت، اول یک نارنجک سهم خودش از غنایم را بر می داشت، بعد بقیه را به فرمانده می داد!

زیر رگبار بهنام سر میرسید!
همه می شدند که تو آخر اینجا چکار می کنی؟ برو تو !
بهنام کاری با ناراحتی بقیه نداشت!
کاسه را تا کنار لب هر کدام بالا می برد تا بچه ها گلویی تازه کنند.

خمپاره ها امان شهر را بریده بودند!
اوضاع خیلی سخت شده بود.
ناگهان بچه ها متوجه شدند که بهنام گوشه ای افتاده است و از سر و سینه اش می جوشد.
پیراهن آبی و چهار خونه بهنام غرق خون شده بود و چند روز قبل از سقوط ،
شیر بچه خوزستانی به درجه ی رفیع رسید.

#شهید#بهنام_محمدی_راد
.

1394/07/29 - 14:49 توسط Mobile

امتياز مثبت

(6 کاربر)