http://uploada.ir/images/2xmnob92pk6g646g6ubu.gif

#جامعه مجازی آنلاین 98 هنوز عضو نشده ايد؟؟! به ما بپيونديد

حمید فرياد مي زند:
_

مشخصات

موارد دیگر
  • حمید (آفلاين)
  • تعداد پست ها : 636 پست
  • امتياز: 816.6
  • 866 ديدگاه
  • تاریخ تولد : 1376-08-15
  • جنسیت - وضعیت تاهل : m - مجرد
  • مذهب - دین : اسلام
  • شهر ; هرمزگان
  • وزن: 55 - قد: 165
  • وضعیت خدمت : نرفته ام
  • سیگار : نمی کشم
  • مدل گوشی : سامسونگ گلکسی اس 3

افتخارات کسب شده

دنبال‌کنندگان

(129 کاربر)

کد QR شخصی

[توضیحات]
حمید کسي را به جامعه مجازي جامعه مجازی آنلاین 98 معرفي نکرده است.
براي دعوت کاربران ومعرفي جامعه مجازي جامعه مجازی آنلاین 98 از بخش ارسال دعوتنامه اقدام نماييد.

بازديدکننده

(11875 کاربر)
تبلیغ رایگان
حمید
حمید
سلام
امضا :
حمید
حمید
{-15-}
امضا :
حمید
حمید
سلام به همه{-15-}
امضا :
حمید
حمید
سلام به همه{-29-}{-29-}
امضا :
حمید
حمید
سلام به همه{-27-}{-29-}{-29-}
امضا :
حمید
حمید
سلام{-7-}
امضا :
حمید
حمید
سلام به همگی{-41-}{-41-}
امضا :
حمید
حمید
سلام حال شما احوال شما خوبه{-29-}{-29-}{-29-}
امضا :
حمید
حمید
داستان (سنجش ایمان)
مقیم لندن بود، تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کرایه را می پردازد. راننده بقیه پول را که برمی گرداند ۲۰ سنت اضافه تر می دهد!
می گفت :چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست سنت اضافه را برگردانم یا نه؟ آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست سنت را پس دادم و گفتم آقا این را زیاد دادی …
گذشت و به مقصد رسیدیم . موقع پیاده شدن راننده سرش را بیرون آورد و گفت آقا از شما ممنونم . پرسیدم بابت چی ؟ گفت می خواستم فردا بیایم مرکز شما مسلمانان و مسلمان شوم اما هنوز کمی مردد بودم. وقتی دیدم سوار ماشینم شدید خواستم شما را امتحان کنم . با خودم شرط کردم اگر بیست سنت را پس دادید بیایم . فردا خدمت می رسیم!
تعریف می کرد : تمام وجودم دگرگون شد حالی شبیه غش به من دست داد . من مشغول خودم بودم در حالی که داشتم تمام اسلام را به بیست سنت می فروختم …
امضا :
حمید
حمید
داستان آموزنده (فرصت سوخته)

یک شب سرد یک پروانه اومد پشت پنجره اتاق دخترک وبه شیشه زد.دخترک که سرش حسابی گرم بود برگشت و دید یه پروانه کوچیک اونجاست!
پروانه خودش روبه پنجره میکوبید
تااون پنجره روبراش باز کنه و از سرما نجات پیدا کنه.
ولی دخترک اصلاً اهمیتی به حرکات پروانه نداد.پروانه رفت.دخترک هم بعد از مدتی به رختخواب رفت تابخوابه. پیش خودش فکر کرد که کاشکی پنجره رو برای پروانه بازمیکردم تا اون هم سردش نمیشد…
فردا شد دخترک منتظر بود که دوباره پروانه رو ببینه ولی هرچه کنار پنجره منتظر شد پروانه نیومد.
دخترک پشیمون شده بود که چرا دیروز پروانه رو به خونه راه نداده.
پیش پدرش رفت وداستان رو برای پدرش تعریف کرد.پدرگفت دخترم عمر پروانه ها بیشتر از یک یا دو روز نیست…
اشک توچشمای دخترک جمع شد وبرای همیشه به یادش موند که برای دوست داشتن فرصت کوتاهی داره و نباید از کوچکترین فرصت دریغ کنه…
امضا :
حمید
حمید
داستان جالب (نشان شخصیت)
مردی نابینا زیر درختی نشسته بود!
پادشاهی نزد او آمد، ادای احترام کرد و گفت:قربان، از چه راهی میتوان به پایتخت رفت؟»
پس از او نخست وزیر همین پادشاه نزد مرد نابینا آمد و بدون ادای احترام گفت:آقا، راهی که به پایتخت می رود کدام است؟‌
سپس مردی عادی نزد نابینا آمد، ضربه ای به سر او زد و پرسید:‌‌ احمق،‌راهی که به پایتخت می رود کدامست؟
هنگامی که همه آنها مرد نابینا را ترک کردند، او شروع به خندیدن کرد.
مرد دیگری که کنار نابینا نشسته بود، از او پرسید:‌برای چه می خندی؟
نابینا پاسخ داد:اولین مردی که از من سووال کرد، پادشاه بود.
مرد دوم نخست وزیر او بود و مرد سوم فقط یک نگهبان ساده بود.
مرد با تعجب از نابینا پرسید:چگونه متوجه شدی؟ مگر تو نابینا نیستی؟
نابینا پاسخ داد: «‌رفتار آنها … پادشاه از بزرگی خود اطمینان داشت و به همین دلیل ادای احترام کرد… ولی نگهبان به قدری از حقارت خود رنج می برد که حتی مرا کتک زد. او باید با سختی و مشکلات فراوان زندگی کرده باشد.»
امضا :
حمید
حمید
رو بعضی ها باید برچسب زد :

تست شد ، آدم نیست . . . !
امضا :
حمید
حمید
سلام
امضا :
حمید
حمید
{-29-}{-29-}{-29-}
Khan00mi
امضا :
حمید
حمید
سلام
امضا :
صفحات: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 انتها